دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۰
بن‌بست اسم شکست نیست

حوزه/ بن‌بست را طوری به ما معرفی کرده‌اند که انگار اسمِ مؤدبانه‌ی شکست است. کافی است جایی کار گره بخورد، راه‌ها کند شود، تصمیم‌ها به تعویق بیفتد، تا یک عده با قیافه‌ی عاقل‌اندرسفیه بگویند؛ «خب، رسیدیم به بن‌بست.» و بعد هم نتیجه بگیرند که در بن‌بست، هنرِ سیاست‌ورزی یعنی کم‌حرفی، احتیاط، کش‌دادنِ وضعیت و پناه بردن به همان نسخه‌های قبلی که ما را به همین نقطه رسانده‌اند. انگار بن‌بست یک اتاقِ انتظار است که باید در آن نشست تا شاید دستی از غیب برسد و در را باز کند.

خبرگزاری حوزه | بن‌بست را طوری به ما معرفی کرده‌اند که انگار اسمِ مؤدبانه‌ی شکست است. کافی است جایی کار گره بخورد، راه‌ها کند شود، تصمیم‌ها به تعویق بیفتد، تا یک عده با قیافه‌ی عاقل‌اندرسفیه بگویند؛ «خب، رسیدیم به بن‌بست.» و بعد هم نتیجه بگیرند که در بن‌بست، هنرِ سیاست‌ورزی یعنی کم‌حرفی، احتیاط، کش‌دادنِ وضعیت و پناه بردن به همان نسخه‌های قبلی که ما را به همین نقطه رسانده‌اند. انگار بن‌بست یک اتاقِ انتظار است که باید در آن نشست تا شاید دستی از غیب برسد و در را باز کند.
نیست! بن‌بست در سیاست و جنگ، نه اسمِ شکست است و نه مجوزِ رخوت؛ اسمِ لحظه‌ای است که به شما می‌گوید با این فرمان و با این دنده، دیگر راهی باز نمی‌شود.

سیاست، رانندگی در جاده‌ی خلوتِ بین‌شهری نیست که با یک سرعتِ یکنواخت، بی‌دردسر تا مقصد بروید. بیشتر شبیه عبور از یک گردنه‌ی لغزنده است؛ همان‌جایی که اگر با دنده‌ی نامناسب اصرار به ادامه داشته باشید، ماشین نه فقط جلو نمی‌رود، که همان‌جا می‌ماند، پت‌پت می‌کند، می‌لرزد، بوی سوختگی می‌دهد و آخر سر هم موتور را داغان می‌کند. در چنین موقعیتی، فقط یک آدمِ ناپخته است که از صدای موتور خجالت بکشد و بخواهد با بلند کردنِ صدای موسیقی، مشکل را نشنیده بگیرد. آدمِ عاقل از صدای پت‌پت نمی‌ترسد؛ می‌فهمد که این صدا، فحشِ ماشین به راننده است. دارد می‌گوید؛ «با این دنده راه نمی‌روم.» بن‌بست دقیقاً همین‌جاست؛ نه جایی که راه تمام شده، بلکه جایی که روش پیشین تمام شده است.

مشکل این‌جاست که جماعتی از اساس، شیفته‌ی خودِ حرکت‌اند، ژست حرکت! نه شیفته‌ی رسیدن. برایشان فرقی نمی‌کند چرخ‌ها واقعاً جاده را بگیرند یا فقط گردوخاک بلند کنند و درجا بزنند. کافی است وانمود شود اوضاع تحت کنترل است. کافی است که کسی نگوید این ماشین مدتی است پیش نمی‌رود. برای همین است که در هر بن‌بستی، به جای حرف زدن از تغییرِ راهبرد، از «مدیریتِ شرایط» حرف می‌زنند؛ عبارتی شیک برای کش دادنِ وضع موجود. این‌ها خیال می‌کنند اگر به مردم بگویند «نگران نباشید، اوضاع پیچیده است»، خودِ پیچیدگی به فضیلت تبدیل می‌شود، نه نمی‌شود. پیچیدگی اگر به تصمیم تازه نرسد، فقط اسم دیگر فرسودن است.

ما معمولاً درباره‌ی بن‌بست، زیادی اخلاقی حرف می‌زنیم و کم‌تر استراتژیک. مدام می‌گوییم باید صبور بود، باید آرام بود، باید تحریک نشد. بسیار خوب؛ اما صبر برای چیست؟ برای اینکه طرف مقابل، زمان را به نفع خودش مصادره کند؟ برای اینکه آتش‌بسِ نانوشته، به ابزارِ خفه‌کردنِ اراده‌ی ما تبدیل شود؟ برای اینکه هر روز کمی بیشتر به این وضعیتِ معلق عادت کنیم؟ این اسمش صبر نیست؛ این اسمش خو گرفتن به تعلیق است. صبرِ عاقلانه همیشه یک نسبت روشن با تصمیم دارد. اگر تصمیمی در کار نباشد، صبر خیلی زود به شکلِ موقرِ بی‌عملی درمی‌آید.

بن‌بست را باید از دستِ این تفسیرهای ترسو پس گرفت. بن‌بست، آن لحظه‌ای است که واقعیت، یقه‌تان را می‌گیرد و می‌گوید دیگر نمی‌توانید با تعارف جلو بروید. دیگر نمی‌توانید ضعفِ راهبرد را پشتِ الفاظِ مطنطن پنهان کنید. دیگر نمی‌توانید صدای پت‌پتِ موتور را به حسابِ بدفهمیِ مخاطب بگذارید. این‌جا همان نقطه‌ای است که باید جرئتِ دنده‌عوض‌کردن داشت. نه از سرِ هیجان، نه برای ژستِ رادیکالیسم، نه برای اینکه نشان بدهیم اهل اقدامیم؛ بلکه چون هر کس الفبای میدان را بلد باشد می‌فهمد اصرار بر ادامه با دنده‌ی غلط، خودکشیِ تدریجی است.

دنده‌عوض‌کردن هم البته فقط یک استعاره‌ی خوش‌دست نیست. یعنی بازبینیِ واقعیِ نسبتِ هدف و ابزار. یعنی این پرسشِ بی‌رحمانه که آیا آنچه تا امروز اسمش تدبیر بوده، هنوز واقعاً تدبیر است یا فقط عادتِ موجه‌شده؟ یعنی فهمِ این نکته که در بعضی پیچ‌ها، کم کردنِ سرعت کافی نیست؛ باید زاویه‌ی ورود را عوض کرد، وزن را جابه‌جا کرد، حتی گاهی مسیر را بازتعریف کرد. وگرنه همان چیزی که قرار بود مدیریت بحران باشد، خودش به کارخانه‌ی تولید بحران تبدیل می‌شود.

برای همین من بن‌بست را دوست ندارم، اما از آن نمی‌ترسم. از چیزی می‌ترسم که معمولاً بعد از بن‌بست می‌آید؛ عادت. عادت به نرفتن. عادت به توضیح دادنِ بی‌پایان. عادت به اینکه هر صدای هشداری را تندروی بنامیم و هر مطالبه‌ی تغییر را بی‌صبری. این عادت، خطرناک‌تر از خودِ بن‌بست است. چون بن‌بست دست‌کم هنوز در خود، امکانِ چرخش دارد؛ اما عادت، آدم را از فکر کردن به چرخش هم می‌اندازد.
خلاصه اینکه بن‌بست را نه باید بزک کرد، نه باید از آن وحشت ساخت. باید آن را فهمید. فهمی که صراحتاً می‌گوید دیگر نمی‌توان با اصرار بر روش‌های منقضی، انتظارِ نتیجه‌ی متفاوت داشت.

محسن احدزاده اقدم

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha